

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست..
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست..
خسته ام از این شهر پر گناه.. احساس می کنم شیطان بین ما ها می رقصه و پایکوبی می کنه!کاش می شد از احساس لطیف خوندن یه نماز صبح توی دل کوه که با آب چشمه وضوشو گرفته باشی حرف زد..کاش می شد از سبک شدن از گناه با گریه تو دل شب حرف زد..کاش می تونستی از دوستایی حرف بزنی که عاشق خدان و با دیدنشون آروم می شی..از آدمایی که هیچ زندگی خاص و پر تکلفی ندارن از این که هستن لذت می برند با تک تک نمازهاشون عاشق می شن..عاشق خدا.. نه! هیچ کس این حرفا رو نمی فهمه..اما کاش می فهمیدیم..اینا احساسه..اینا اوج آرامشه..اینا رو باید از نزدیک لمس کرد تا فهمید..حرفای امروزم فقط واسه سبک شدنه آخه منم تو گرداب آدما و خواسته هاشون غرق شده ام.!منم تموم احساس های شیرینمو فراموش کردم..به جاش سیاهی قلبمو با تموم وجود احساس می کنم..می خوام واسه تو هم بگم شاید تو هم مثل من حس گناه رو بهتر می فهمی تا اون احساس های قشنگی که اول بت گفتم! کاش هممون واسه هم دعا می کردیم..کاش به جای تاثیر پذیر بودن تاثیر گذار بودیم!!!
تو زندگی غرق می شیم و این درد،خاموش است.!
درون سینه ام دردیست خون بار
که همچون گریه می گیرد گلویم..
غمی آشفته،دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم..
یا علی..
راستی اگه تونستید رمان <ارمیا> رو بخونید،من که خیلی دوستش داشتم!
...
تا حالا شده به خدا ایمیل بفرستی؟ شده توی لحظه ای که احساس می کنی همه ی دنیا برات تنگ شده قرآن رو باز کنی و چند آیه با معنی بخونی؟تا حالا شده خودتو مخاطب قران قرار بدی و ببینی خدا چی بت میگه؟شده به اون درجه از دلتنگی برسی که باور کنی راهی جز خدا نداری؟تا حالا شده وقتی می خوای نماز بخونی فکر کنی که این آخرین نماز زندگیته و با شور و حال نمازتو بخونی و خدا رو از ته ته قلبت صدا کنی؟ شده حس کنی که این زندگی چقدر با سرعت داره عبور می کنه و بخوای توی این مدت باقیمونده واقعا بندگی خدا رو بکنی؟ تا حالا وقتی به صدای تیک تیک عقربه ی ساعت گوش کردی احساس کردی که این لحظه لحظه ی عمر توست که داره می گذره؟ تا حالا دلت خواسته یه آدم واقعا مفید برای همه باشی؟تا حالا یه تصمیم مهم و اسه تغییر خودت و زندگیت گرفتی که با جدیت پاش ایستاده باشی؟تا حالا شده با خدا معامله کنی؟شده بخوای کسی که خیلی دوستش داری رو ازت جدا کنه و در عوضش مهر و عشق خودشو توی قلبت جاری کنه و تو ببینی که چقدر قشنگ خدا جوابتو میده؟ شیرینی و قشنگی معامله با خالق همه ی این آدمهای خسته و بی روح رو چشیدی؟شده سنگینی بار گناه رو روی قلبت احساس کنی؟شده سر سجاده بشینی و واسه خدا اشک بریزی و ازش بخوای تو رو به خاطر همه ی بدی هات ببخشه و بعد احساس کنی چقدر سبک شدی؟کی میدونه شاید این آخرین فرصت زندگیت باشه نذار دیر بشه همین امشب تو دل شب با خدا خلوت کن بذار بغضت بشکنه و همه ی حرفاتو با خدا بزن .. شاید امشب شب آرامش قلبت باشه..
سن و سالی نداشت ولی داشت حیاطو می شست که داداشش اومد یه لبخند شیرین زد و پرید تو بغلش سعادت بوسیدش و گفت:عزیز دلم تو خونه تنهایی؟گفت:آره. حالا که اینقدر دختر گلی هستی،بیا با اسلحه ی من یه تیر بزن.چشماش از خوشحالی برق زد با دستای کوچکش یه تیر زد سعادت اسلحه رو گرفت نشونه ای آخر حیاط گذاشت و با یه دست شلیک کرد تیر به هدف خورد.! چقدر توی دلش به داداشش افتخار می کرد . سعادت دانشجوی پزشکی بود و دیر به دیر میومد ولی هر وقت از تهران میومد یه قابلمه خورشت قیمه می گرفت و همه به عشق سعادت خورشت قیمه دوست داشتن. چشمای سعادت پاک و زیبا بود شاید به خاطر این بود که به گناه باز نشده بود!شاید به خاطر این بود که با این که بورسیه ی آلمان شده بود و مسئولیت اداره ی یه بیمارستان تو تهران به عهده اش بود هنوزم پنجره ی اتاق کوچک و دلگیرشو می پوشوند که دخترای همسایه رو نبینه.!!
یه روز خسته و خاکی از عملیات رفت خونه ی عموش از راه خودشو انداخت تو حوض یه کم که خنک شد رفت تو اتاق و هر چی صداش کردن بیرون نیومد سعادت اون شب تا صبح اشک ریخت فقط می گفت: بابام،بابامو چی کار کنم؟ خدایا بابام دق می کنه!
صبح موتورشو برداشت که بره عموش دوید طرفش گفت عمو جون این عملیاتو نرو ! مثل همیشه با اون لبخند آروم و قشنگش به عمو آرامش داد و گفت:عمو جونم فقط خیلی مواظب بابام باش.اشک تو چشمای عمو جمع شد دوید تو اتاق و لباس خودشو اورد و گفت:با لباس پاسداری نرو پاسدارا رو سر میبرن اینو بپوش. سعادت رفت..
مجروحها زیاد شده بودند و لی نمیشد کاری کرد از آسمون آتش میبارید سعادت نتونست تاب بیاره به طرف مجروح ها دوید و دیگه برنگشت..
پیرزنی اشک می ریختو با سختی از پله های خونه بالا میومد کم کم خونه شلوغ شد از بقال سر کوچه تا رئیس بانک و .. گیج شده بود همه اشک می ریختند از لابه لای حرفا میشنید که سعادت هر وقت میومده واسه پیرزنای محل دارو می آورده و یه بخشی از حقوقشو به بقیه میداده یه لحظه ته دلش لرزید صورتش از اشک گرم شده بود وقلبش تند میزد که دوست سعادت گفت:قبل اینکه بره به من گفت خواب دیدم رفتم مشهد امام رضا(ع) توی ضریحشون نشسته بودند و به افرادی لیوان شربتی میدن وقتی سعادت میره جلو به اون هم میدن!!همه گریه می کردن که یه بنده خدا برای جمعیت غذا خورشت قیمه خرید وقتی چشمش به خورشت افتاد صدای گریه اش بلند شد.. اون روز هیچ کس لب به غذا نزد...
باباش شب و روز گریه میکرد تا اینکه یه شب تو خواب سعادتشو دید بلند شد. سعادت گفت:بابا جونم تو رو خدا دیگه اینقدر گریه نکن من نمی تونم ناراحتیتو ببینم. بابا گریه اش گرفت گفت:چرا تنهام گذاشتی؟ سعادت همین طور که لبخند میزد بالا می رفت بابا دوید تو حیاط فریاد کشید : نرو.. نرو .. از صدای بابا از خواب پرید و دید بابا وسط حیاط ایستاده..!! حالا می فهمید چرا سعادت شب آخر اونقدر گریه کرده بود..!
بابا لب پنجره ایستاده بود اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت:دخترم من درباره ی این خواستگارت نمی تونم نظری بدم این پسر ٢٠ ساله ی جانباز دانشجوی پزشکی بوی سعادتمو میده ..! خودت هر کاری دوست داری بکن.! سکوت کرد اونم این جوون جانبازو دوست داشت! عقد کردن با حضور این داماد دوباره شادی به خونه برگشت مادرش گفت:دامادم چه غذایی دوست داری برات درست کنم؟سرشو انداخت پائینو گفت حاج خانم هر چی درست کنید دوست دارم ولی من عاشق خورشت قیمه هستم!! یه نگاهی به همسرش کرد و اشک توی چشماش جمع شد و اون روز واسه اولین بار بعد از چند سال خورشت قیمه خورد...
چمدونها رو بسته بود..قران رو بوسید و رفت..عقربه های ساعت آروم و بی صدا جلو می رفتند و گذر آدمای خسته و بی رمق نشون می داد که ساعتهای طولانیه منتظر پرواز به هند هستند .. توی هتل خودشو روی تخت انداخت و نگاهش که به سقف افتاد مجسمه ی بودا رو دید چشماشو بست ... صبح توی اتوبوس سرشو به شیشه تکیه داد می خواست فقر رو از نزدیک لمس کنه! نگاه ملتمسانه ی دختر کوچولویی که برادرش رو بغل کرده بود رشته ی افکارشو پاره کرد.دخترک لباس کهنه ای پوشیده بود از اشاره ای که به دهانش می کرد معلوم بود گرسنه است کمی اون طرف تر بچه های فقیر دیگه به طرف اتوبوس می دویدند نگاه خسته و گرسنه شان به دستهای اونا بود اما همون لحظه صدایی از میون اتوبوس بلند شد که اینجا فقیر زیاد داره نمیشه همشونو سیر کرد! پنجره ها بسته شد و اتوبوس شروع به حرکت کرد .. یه مجسمه ی بزرگ از خدای میمون وسط خیابون و توقف بعدی .. پسر کوچولویی رو دید که گلهای قشنگی دستش بود دختر کوچولویی که زیر باد خنک کولر نشسته بود گفت: کاش این گلها مال من بود!! انگار هیچ دغدغه ی دیگه ای نداشت.. اما همه ی آرزوی اون پسر این بود که اون گلها تو دستش نباشهاون هیچ لذتی از داشتن اونا نمی برد!! آدما با ماشین های مختلف می گذشتند و انگار دیگه کارتون خوابها هم به گذر بی اعتناشون عادت کرده بودند!. دیدنی ها رو دید، خداهای رنگارنگ و معبداشون که از طلا پر بود در حالی که عبادت کننده هاشون از گرسنگی می مردند!!!
کاخهای مجللی رو دید که بوی استبداد و ظلم به مردم فقیر توی تک تک سقفهای طلا و باغهای سبزش استشمام می شد. تصویر زنهای رقصان پادشاه با لباسهای رنگی که توی آیینه کاری های دیوارها مثل ستاره تو شب می درخشیدند رو توی ذهنش مجسم کرد.. از این همه غربت خسته بود که به مسجدی رسید با سردر (سبحان الله)
پسر کوچولویی مودبانه سلام کرد و پرسید:شما مسلمانید؟لبخندی زد و گفت:بله.چشمای پسر برقی زد و گفت:منم مسلمانم.
احساس آرامش کرد تو دستای پسر کتاب بود کتاباشو خرید پسرک لبخندی زد و تا لحظه ی آخر همراهیش کرد بعد از اون همه معبد و احساس غریبی،دیدن مسلمونایی که ذکر لا اله الا الله رو می گفتند و مولاشون امیر المومنین بود خیلی براش لذت بخش بود با آب حوض مسجد وضو گرفت و یه نماز قشنگ خوند.. با تمام وجودش از داشتن خدا ی خودش احساس آرامش کرد فقط دلش خدای خودشو می خواست فقط می خواست پاشو توی خاک پر غرور کشورش بذاره و خاکشو ببوسه اشک بریزه و فقط بگه خدایا به خاطر همه چیز ممنون...
نمی دونست دفتر خاطرات زندگیشو از کجا ورق بزنه وقتی به اولش نگاه کرد یه بچه ی ساده رو دید که باباش دانشجوی پزشکی بود و همه ی دلخوشیش زندگی ساده اش کنار مامانو باباش بود هر چند خونه ی بالای شهر و ماشین مدل و لباسهای خارجی و مارک دار نداشتند اما یه دل خوش داشت اسباب بازی زیادی نداشت اما یه حیاط با صفا داشتند که هر روز عصر با عروسک کوچیکش توش قدم می زد و با گلهای باغچه حرف می زد آره.. با یه روسری کوچیک که مامانش براش می خرید احساس می کرد همه ی دنیا رو خریده و چه لذتی می برد یه کم که بزرگتر شد کمتر بازی می کرد بیشتر وقتا رو صرف نوشتن می کرد می نوشت از زیبائی هایی که توی دنیاش بود از مادرش و از خدا و از .. همینطور که بزرگتر می شد حس می کرد غمگین تر شده دل بسته بود عاشق شد دیگه نوشته هاش بوی غم گرفته بود یهو دلش می گرفت بغضش می شکست و گریه می کرد یه کم که گذشت احساس کرد برای رسیدن به اونکه می خواد باید شیک ترین لباسها رو بپوشه و بهترین ماشینو سوار بشه می خواست دنیا رو بخره! هر بار که یه لباس جدید می خرید کلی جلوی آینه خودشو نگاه می کرد و احساس می کرد چه قدر زشت شده دیگه هیچی راضیش نمی کرد از هیچی لذت نمی برد با اینکه به همه ی اونچه که فکر می کرد خوشبختش می کنه رسیده بود: ثروت و پول!! هر وقت اراده می کرد اون چیزی رو که می خواست با پول می خرید و دیگه هیچ لذتی از به دست اوردن چیزی نمی برد اون بچه ای که به همه ی آدما عشق می ورزید حالا واسه احترام گذاشتنش به بقیه به پولشون نگاه می کرد و همین باعث شده بود که خیلی ها رو برنجونه و احساس تنهایی می کرد ..
یهو دلش شکست.. از این زندانی که برای خودش درست کرده بود دلش گرفت
گریه کرد اون قدر گریه کرد که احساس کرد سبک شده واسه یه لحظه احساس شیرین بچگیش رو چشید و خدا رو صدا کرد: خداااااا کمکم کن...
اشک می ریخت و خدا رو صدا می کرد فکر کرد خدا هم باش قهر کرده گفت خدایا دلم برات تنگ شده ..
چند وقتی گذشت تا یه روز توی اتاقش صدای مادرشو شنید : نمی دونم چطوری فیش مکه ات بدون نوبت جور شد!! قسمتت بود دختر!.. چشماش از خوشحالی برقی زد اشکهاش آروم از روی گونه هاش پایین می ریخت .
زیر لب گفت :خدایا ممنونم که بخشیدی...
...اگر خداوند برای لحظه ای نادیده بگیرد که من همچون بازیچه ای
بر سر سفره هستی، می باید به صندوق نیستی بازگردم
و اگر اندکی به من حیات بخشد شاید بتوانم آنچه را می اندیشم بگویم
ولی این بار به همه آنچه که می گویم فکر خواهم کرد
در آن صورن همه چیز را ارج خواهم نهاد نه برای ارزشی
که دارد بلکه به خاطر معنا و هدفشان..
کمتر می خوابم بیشتر به رویا فرو خواهم رفت..
زیرا دریافته ام که برای هر دقیقه که ما چشم بر هم می نهیم
۶٠ ثانیه روشنی و نور را از دست داده ایم..
زمینی که دیگران مکث می کنند قدم خواهم زد
وقتی که سایرین خوابند ، بیدار خواهم بود
وقتی که مردم حرف می زنند گوش خواهم کرد و چه دانی که چه لذتی خواهم برد
اگر خداوند اندکی حیات به من بخشد ساده خواهم پوشید
خود را با سر به زمین خواهم انداخت نه فقط جسمم را
بلکه روحم را نیز آزاد و رها خواهم ساخت
خدای من اگر باز هم قلبم به مهربانی بتپد نفرت را بر یخ خواهم نوشت
و در انتظار طلوع خورشید می مانم و در شب مهتابی
نغمه های عاشقانه نثار ماه آسمان خواهم کرد..
و ای انسانیت ای انسانیت از تو چه بسیار آموخته ام،آموخته ام که همه
می خواهند بر فراز قله زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی حقیقی
در مسیر صعود به قله است..
...حس عجیبی داشت..از نظر اون این بار مشهد رنگ دیگه ای به خودش گرفته بود این دومین باری بود که بعد از بیست و چند سال اردوی درمانی جانبازان قطع دو پا برگزار می شد.واسه کسی که از بچگی وقتی باباهای بچه ها رو می دید که اونا رو بغل می کردند و راه می رفتند بغض گلوشو می گرفت و بهونه ی پاهای باباشو می گرفت حالا دیدن بچه هایی مثل خودش آرومش می کرد..کسی که شبهای بعد از عمل باباش می دوید تو اتاقشو آروم گریه می کرد تا باباش اشکاشو نبینه و دلش نشکنه..کسی که هر روز زخم زبونای بچه ها رو می شنید بچه هایی که از جانباز بودن باباش فقط سهمیه ی کنکورشو می دیدند و با طعنه می گفتند که مگه چه فرقی داره با بقیه؟؟؟آره حالا اومده بود مشهد تا درد دلشو با امام رضا بکنه همه ی تلخ و شیرینی های زندگیشو توی یه لحظه از نظر گذروند که یهو با اشاره ی مادرش یه نگاه به پشت سرش کرد:یه جانباز ویلچری پشت سرش ایستاده بود و با چشماش دنبال یه راه واسه عبور می گشت راهی نبود،بین صندلی اون و یه جانباز دیگه گیر کرده بود.سریع از جاش پا شد و صندلیشو بلند کردو کمی اون طرف تر گذاشت جانباز یه نگاهی بش کرد و با لحنی آروم و مهربون گفت:دخترم شرمنده ،نمی خواستم مزاحمت بشم ببخشید که بلند شدی .سرشو بلند کرد ، نگاش کرد از رفتارش خجالت کشید و گفت :خواهش می کنم کاری نکردم.دلش می خواست بلند بگه من شرمنده ام من و همه ی جوونای امروز شرمنده ایم که هیچ کاری جز ولگردی و پسر و دختر بازی و پارتی و آهنگای rap گوش دادن بلد نیستیم ما مثل شما عرضه ی فداکاریو به خطر انداختن جونمون واسه بقیه رو نداریم ما فقط ادعامون می شه اونقدر مغروریم که فکر می کنیم حتی به خدا هم نیاز نداریم !!آره ما بد شدیم دنیامون رو پر از گناه کردیم جوری که حتی یادمون می ره یه روزایی یه آدمایی واسه آرامش امروز ما جونشونو به خطر انداختند..آره ما بد شدیم..
................
روبروی گنبد امام رضا (ع)نشسته بود هیچ وقت توی جمعیت نمی رفت تا به ضریح دست بزنه همیشه عقب می ایستاد و با امام حرف می زد حتی خیلی وقتا توی حیاط دو زانو می نشست ،چشماشو می بستو امام رو روبروی خودش می دید و مودبانه با امام خودش حرف می زد..اما این دفعه روبروی ضریح نشسته بود و درد دل می کرد یهو یه دستی آروم روی شونه اش زد سرشو از بین زانو هاش بلند کرد و یه نگاه کرد یه پیرزن مهربون با لبخند تسبیحشو جلوش گرفت و گفت :دخترم یه صلوات بفرست و یه مهره ی تسبیحو رد کن.صلواتشو فرستاد خیلی خوشش اومده بود! یه نگاه به ساعتش کرد ، با امام رضا خداحافظی کرد و رفت..
................
صبح واسه نماز رفت حرم هوا تاریک روشن بود و کبوتر ها با نظم خاصی دور حرم پر می زدند بعد از نماز صدای ناقاره خونه ها بلند شد دوید توی صحن و از پایین ناقاره زن ها رو نگاه کرد چه صدای طنین اندازی بود! صدا ی اونا با سکونت مردمی که زیر صحن ایستاده بودند و نگاه می کردند فضای آرامش بخش و قشنگی درست کرده بود!..همیشه دلش می خواست خادم حرم باشه و این بار چه قدر دلش می خواست جای ناقاره زن ها باشه! سکوت پایان با صلوات بلند مردم شکسته شد...
یا علی ابن موسی الرضا(ع)
...
امان از هجر بی پایان مهدی
غروب جمعه و هجران مهدی
امان از آن زمانی که بیفتد
به روی نامه ام چشمان مهدی
دلش می گیرد و با چشم گریان
بگوید این هم از یاران مهدی....
و اما ما مسلمونا.. جالبه توی اکثر مدارس هر روز صبح دعای فرج خونده می شه (البته امیدوارم) ما هر روز می گیم خدا امام زمونو بفرست کاری ندارم چرا چون اکثرا امام زمونو واسه خلاص شدن از بدبختی هاشون می خوان ولی به هر حال واسه می خواهیم فرج نزدیک شه اما اصل مطلب اینجاست : ما عملا برای فرج چی کار کردیم؟خودمو می گم من که نمی تونم حتی نگاهمو کنترل کنم،من که نمی تونم واسه آرامش خودم هم که شده توی چشمای نامحرم ذل نزنم،من که عادتم شده توی خیابون فقط خود نمایی کنم،من که توی مغازه لباس فروشی به مغازه دار اجازه می دم که خیلی راحت در مورد لباس تنگ و ناجوری که واسه مهمونی می خوام نظر بده،من که گوشم پر شده از آهنگ های ناجور،وقتی تلویزیون داره از بچه های کوچک کشته شده ی غزه می گه تندی کانالو عوض می کنم و می گم اااه به ما چه؟! من که روزانه این همه گناه می کنم،من.. آخه وقتی این همه آدم مثل من ادعای مسلمونی می کنند امام زمون به امید کی ظهور کنه؟؟کی ندای هل من ناصر حضرت مهدی رو پاسخ می ده؟تا حالا به این فکر کردی که فقط یه هفته یه کاری بکنی که وقتی چشم آقا به نامه ات می افته اشک نریزه؟ فقط محرم که می شه با غرور می گیم:اگه من اون موقع بودم مثل نامردای کوفه امامو تنها نمی ذاشتم!حالا هم ما مردم کوفه شدیم حالا هم ما امام زمان خودمونو یاری نمی کنیم..می کنیم؟؟انگار فقط یه کار داریم اونم اینکه هر روز به یکی دل ببندیمو کلی واسش عاشقونه بنویسیم،عاشقونه بگیم،بعد هم به قول خودمون شکست عشقی بخوریم و نفهمیم که هیچ وقت دو تا آدم عاشق همدیگه نیستند همیشه یکی اون یکی رو دوست داره ولی اون واسش تره هم خرد نمی کنه!! آره ما فقط کارمون شده دل بستنو دل بریدن به این دنیا ،کارمون شده غصه خوردن واسه چیزای بیخود و بی ارزش..کاش یه کم می فهمیدیم همه ی غصه هامون ماله نداشتن یه سرپرستو راهنمای خوبه!اگه می فهمیدیم از ته دل واسه اومدنش دعا می کردیم و به جای اینکه واسه رسیدن به یه آدم که هیچ برتری نسبت به ما نداره فقط عاشقش شدیم جونمونو بدیم واسه کمک به اماممون تا پای جون دفاع می کردیم و کاش می فهمیدیم و اینقدر به دنیای زود گذرمون دل نمی بستیم.. ای کاش.. اللهم عجل لولیک الفرج